قصه سرا

 

خداوند می شنود

 
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: «بشکن و بخور و برای من دعا کن.» بهلول گردوها را شکست و
May 17, 2016 0 Comments

اعتماد به نفس

 
مدیرعامل جوانی که اعتماد به نفس پایینی داشت، ترفیع شغلی یافت؛ اما نمی‌توانست خود را با شغل و موقعیت جدیدش
May 2, 2016 0 Comments

داستان چاه آب

 
در زمان‌های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. روزی اهالی روستا متوجه شدند لاشه حیوانی داخل چاه
Apr 30, 2016 0 Comments

فرار برای عشق

 
یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید: آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
Feb 27, 2015 0 Comments

نسل عشق

 
از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند : شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؛ گفتند : ما متعلق به نسلی هستیم که
Feb 27, 2015 0 Comments

یادها

 
در حدود صد سال پیش مردی وقتی روزنامه صبح را خواند ترس و شگفتی او رافرا گرفت، او در قسمت
Feb 27, 2015 0 Comments

یک ساعت کار

 
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید
Feb 27, 2015 0 Comments

يک روز آخر زندگي

 
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو
Feb 27, 2015 0 Comments

عابد و ابلیس

 
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را میپرستند! عابد خشمگین
Dec 23, 2014 0 Comments

یکی از بستگان خدا

 
شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی. پسرک، در حالی‌ که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا
Dec 23, 2014 0 Comments