پیر مرد هیزم شکن

پندآموز
8:29 AM - 24 September 2018 ( 1 Vote )  0

هوا  روبه سردی میگذاشت.

پیرمرد،هرروزصبح ازکلبه ی جنگلی اش بیرون می آمد

 و برای زمستانی که درپیشرو داشت، هیزم میشکست.
صدای تبرپیرمرد،آسایش پرنده را سلب کرده بود.نمیدانست تاکی باید صدای گوشخراش ضربه های تبر را تحمل کند
...


یکروز که پرنده صبرش تمام شده بود،زبان به نفرین باز کرد وآرزوکرد که ای کاش هیزم شکن پیر بمیرد تاسکوت،دوباره به جنگل برگردد
...



برف همه جارا سفیدپوش کرده بود. پرنده که ازسرما میلرزید،طبق عادت سالهای گذشته،به سمت کلبه پروازکرد و روی دودکش آن نشست،اماهیچ گرمایی ازدودکش بیرون نمیآمد
.

کمی که دقت کرد،متوجه سکوتی شد که برجنگ ل حاکم شده بود.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید