قلب زیبا

عاشقانه
8:40 AM - 21 March 2014 ( 2 Votes )  0

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب زا در آن شهر دارد.

 

جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلب است که تاکنون دیده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلند به تعریف از قلب خود پرداخت.

ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آ نها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت: تو حتما شوخی می کنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن، قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.

پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم، می دانی، هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه برداشته شده قرار داده ام، اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان است.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه درد آورند اما یار آور عشقی هستند که داشته ام، امیدوارم آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را به تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند... حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود، به سمت پیر مرد رفت، از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد، دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود، عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید