عابد و ابلیس

پندآموز
4:47 PM - 23 December 2014 ( 6 Votes )  0

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را میپرستند!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت رابرکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد،برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویتدارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمینکوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو کهپیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روزدو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر وصوابتر از کندن آن درخت است...
عابد با خود گفت: راست می گوید، یکی از آن بهصدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دودینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ پولینبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت...
باز در همان نقطه،ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم!

ابلیسگفت: زهی خیال باطل، به خدا هرگز نتوانی کند!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و اینبار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: دست بدار تا برگردم! امابگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!

ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند،مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب منگشتی...

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید