قصه سرا

 

خداوند می شنود

4:51 PM - 17 May 2016

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: «بشکن و بخور و برای من دعا کن

بهلول گردوها را شکست و خورد ولی دعایی نکرد. آن مرد گفت: گردوها را می‌خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم

بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده‌ای، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!

با عشق خدا

8:55 AM - 21 March 2014

امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟

واقعا خدا عادل است؟

9:44 AM - 10 December 2013

زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت :

 

آرایشگر

8:32 AM - 25 October 2012

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها درگرفت.

اعتماد کن

4:28 AM - 17 October 2012

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود.