قصه سرا

 

هیزم شکن

7:34 AM - 23 October 2018

هوا رو به سردی میگذاشت.

پیرمرد، هر روز صبح ازکلبه ی جنگلی اش بیرون می آمد و برای زمستانی که درپیشرو داشت، هیزم میشکست.

پیر مرد هیزم شکن

8:29 AM - 24 September 2018

هوا  روبه سردی میگذاشت.

پیرمرد،هرروزصبح ازکلبه ی جنگلی اش بیرون می آمد

درویش تهی دست

9:34 AM - 18 September 2018
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خداهم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .

اعتماد به نفس

4:52 PM - 2 May 2016

مدیرعامل جوانی که اعتماد به نفس پایینی داشت، ترفیع شغلی یافت؛ اما نمی‌توانست خود را با شغل و موقعیت جدیدش وفق دهد.

روزی کسی در اتاق او را زد و او برای آنکه نشان دهد آدم مهمی است و سرش هم شلوغ است، تلفن را برداشت و از ارباب رجوع خواست داخل شود.

در همان حال که مرد منتظر صحبت با مدیرعامل بود، مدیرعامل هم با تلفن صحبت می‌کرد. سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «مهم نیست، من می‌توانم از عهده‌اش برآیم

بعد از لحظاتی گوشی را گذاشت و از ارباب رجوع پرسید: «چه کاری می‌توانم برای شما انجام دهم؟»

مرد جواب داد: «آمده‌ام تلفن‌تان را وصل کنم

چرا ما انسان‌ها گاهی به چیزی که نیستیم تظاهر می‌کنیم؟ قصد داریم چه چیز را ثابت کنیم؟ می‌خواهیم چه کاری انجام دهیم؟ چه لزومی دارد دروغ بگوییم؟ چرا به دنبال کسب حس مهم بودن حتی به طور کاذب هستیم؟ باید همواره به یاد داشته باشیم که تمام این نوع رفتارها، ناشی از نا باوری و اعتماد به نفس پایین است.

یادها

5:57 AM - 27 February 2015

در حدود صد سال پیش مردی وقتی روزنامه صبح را خواند ترس و شگفتی او رافرا گرفت، او در قسمت آگهی های فوت نام خود را دید! البته روزنامه ها در اثر یک خبردروغ دچار اشتباه شده بودند و گزارش مرگ او را به شکل های مختلف منتشر کرده بودند. مدتی شوکه شده بود. با خود فکر کرد اگر من اینجام پس این نوشته ها چیست؟ وقتی کهتوانست به خود مسلط شود، به ذهنش رسید حال که همه فکر می کنند من مرده ام درباره منچه می گویند.

بنابراین شروع به خواندن روزنامه های مختلف کرد: “سلطاندینامیت مرد” ، “او تاجر مرگ بود”. این مرد مخترع دینامیت بود و وقتی عباراتی مانندتاجر مرگ” را خواند از خود پرسید “ آیا من به این شکل در یاد ها باقی خواهم ماند؟احساساتش به شدت جریحه دار شد و تصمیم گرفت کاری در جهت برقرار صلح انجام دهد. ناماو آلفرد نوبل بود و امروزه با جایزه بزرگ نوبل که نماد صلح است در یاد ها ماندگارشده است.


همانطور که آلفرد نوبل به خود آمد و ارزش های خود را دوباره تعریفکرد، ما هم باید به عقب برگردیم و اعمال خود را مورد بازبینی قرار دهیم و مانند اوکاری ارزشمند انجام دهیم کار ارزشمندی که دوست داریم با آن در خاطره ها باقیبمانیم.


میراث شما چیست؟


می خواهید شما را چگونه بخاطربیاورند؟

آیا پس از مرگ درباره شما به نیکی سخن می گویند؟

آیا وقتیبه یاد شما می افتند عشق و احترام در ذهن شان تداعی می شود؟

آیا فراموشخواهید شد؟

آیا کسی دلش برای شما تنگ می شود؟

یک ساعت کار

5:47 AM - 27 February 2015

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

بله حتما. چه سوالی؟

بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد:” این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

اگر باید بدانی خوب می گویم، ۲۰دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:” می شود لطفا ۱۰دلار به من قرض بدهید؟

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:” اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.”

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:” چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟” بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

خواب هستی پسرم؟

نه پدر، بیدارم.

فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این ۱۰دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:” متشکرم بابا” بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:” با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟

پسر کوچولو پاسخ داد:” برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم!”

يک روز آخر زندگي

5:35 AM - 27 February 2015

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته وعصباني نزد خدا رفت

تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و

زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و

گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.”

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ” خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته

است و آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد”، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يك روز زندگي كن.”

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد، اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش

بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.”

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ….

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد. فرداي آن روز فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!”

زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه كه بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است. امروز را از

دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

 

عابد و ابلیس

4:47 PM - 23 December 2014

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را میپرستند!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت رابرکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد،برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویتدارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمینکوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو کهپیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روزدو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر وصوابتر از کندن آن درخت است...
عابد با خود گفت: راست می گوید، یکی از آن بهصدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دودینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ پولینبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت...
باز در همان نقطه،ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم!

ابلیسگفت: زهی خیال باطل، به خدا هرگز نتوانی کند!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و اینبار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: دست بدار تا برگردم! امابگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!

ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند،مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب منگشتی...

یکی از بستگان خدا

4:03 PM - 23 December 2014

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی. پسرک، در حالی‌ که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشۀ سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد، پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

استخدام

9:45 AM - 21 March 2014

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: